السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )
12
تفسير الميزان ( فارسي )
باز به سير خود ادامه دادم به مردمى برخوردم كه آتش در دهانشان مىانداختند و از پائينشان بيرون مىآمد پرسيدم اينها كيانند گفت اينها كسانى هستند كه اموال يتيمان را به ظلم مىخورند كه در حقيقت آتش مىخورند و به زودى به سعير جهنم مىرسند . آن گاه پيش رفته به اقوامى برخوردم كه از بزرگى شكم احدى از ايشان قادر به برخاستن نبود از جبرئيل پرسيدم اينها چه كسانى هستند ؟ گفت اينها كسانى هستند كه ربا مىخورند ، بر نمىخيزند مگر برخاستن كسى كه شيطان ايشان را مس نموده و در نتيجه احاطه شان كرده . در اين ميان به راه آل فرعون بگذشتم كه صبح و شام بر آتش عرضه مىشدند و مىگفتند پروردگارا قيامت كى به پا مىشود . رسول خدا ( ص ) فرمود : پس از آنجا گذشته به عده اى از زنان برخوردم كه به پستانهاى خود آويزان بودند ، از جبرئيل پرسيدم اينها چه كسانى هستند ؟ گفت اينها زنانى هستند كه اموال همسران خود را به اولاد ديگران ارث مىدادند آن گاه رسول خدا ( ص ) فرمود : غضب خداوند شدت يافت در باره زنى كه فرزندى را كه از يك فاميل نبوده داخل آن فاميل كرده و او در آن فاميل به عورات ايشان واقف گشته اموال آنان را حيف و ميل كرده است . آن گاه فرمود : ( از آنجا گذشته ) به عده اى از فرشتگان خدا برخوردم كه خدا به هر نحو كه خواسته خلقشان كرده و صورتهايشان را هرطور خواسته قرار داده هيچ يك از اعضاى بدنشان نبود مگر آنكه جداگانه از همه جوانب و به آوازهاى مختلف خدا را حمد و تسبيح مىكردند ، و فرياد آنان به ذكر و گريه از ترس خدا بلند بود ، من از جبرئيل پرسيدم اينها چه كسانى هستند ؟ گفت خداوند اينها را همين طور كه مىبينى خلق كرده و از روزى كه خلق شدهاند هيچيك از آنان به رفيق بغل دستى خود نگاه نكرده و حتى يك كلمه با او حرف نزده از ترس و خشوع در برابر خدا به بالاى سر خود و پائين پايشان نظر نينداختهاند من به ايشان سلام كرده ايشان بدون اينكه به من نگاه كنند با اشاره جواب دادند ، آرى خشوع در برابر خدا اجازه چنين توجهى را به ايشان نمىداد ، جبرئيل مرا معرفى نمود ، و گفت : اين محمد پيغمبر رحمت است كه خدايش به سوى بندگان خود به عنوان نبوت و رسالت فرستاده ، آرى اين خاتم النبيين و سيد المرسلين است ، آيا با او هم حرف نمىزنيد ؟ ملائكه وقتى اين حرف را شنيدند روى به من آورده سلام كردند و احترام نمودند ، و مرا و امتم را به خير مژده دادند . سپس به آسمان دوم صعود كرديم ، در آنجا ناگهان به دو مرد برخورديم كه شكل هم بودند ، از جبرئيل پرسيدم ، اين دو تن كيانند ؟ جبرئيل گفت اينان دو پسر خاله هاى تو يحيى و